:درباره وبلاگ

:آرشیو
:طبقه بندی
:پیوندها
:پیوندهای روزانه
:صفحات جانبی
:نویسندگان
:آخرین پستها
:ابر برچسبها
آماروبلاگ
بسم الله
سلام
چند روز پیش پنج شنبه بود و رفته بودیم اصفهان مسابقات روباتیک کشوری.خیلی دلم گرفته بود.از تو دانشگاه صنعتی گرفته تا تو شهر همه شنگول و منگول!!
تو خیابون داشتم قدم میزدم که سرویس مدرسه ای رو دیدم که همه شاد شاد.لابد شادیشون به خواطر پنج شنبه بودن اون روز بود!به خواطر اینکه یه روز نمیرن مدرسه و بازی و تلوزیون و ...
کنار سی و سه پل با بچه های تیم قدم میزدیم ، دیگه شب شده بود .کنار رودخونه زاینده رود توجه من رو به خودش جلب کرد.آب کثیف و پر از آشغال که از آب های وسط رودخونه جا میموندن.آبهایی که حرکت و رفتن آب های وسط رودخونه رو میدیدن و فقط یه ذره جا به جا میشدن و بر میگشتن سر جای اولشون.چه حسرتی داشتن!!!شاید میتونستن خودشون رو به وسط رودخونه بکشن و با اونا برن ولی نمیکشیدن.منتظر یه باد بودن که اون ها رو به وسط رودخونه ببره.
یعنی میشه شادی ما برا این باشه که ممکنه فردا یه بادی بیاد و ما رو ببره؟
تبلیغات

